رایانرایان، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه سن داره

رایان نفس مامان و باباش

اولین سال نو و کریسمس رایان

رایان گلم امروز اولین روز سال 2014 بود و امسال اولین کریسمس تو فندق مامان. می خواستیم ببریمت با سانتا عکس بگیری ولی چون از شکل و شمایل اونجوری با اون ریش میترسی ما هم گذاشتیم ایشالله سال دیگه ولی خودمون ازت عکس گرفتیم جیگر.ایشالله که امسال سال خوب و پر از سلامتی باشه برات قندک مامان و بابا.                 ...
11 دی 1392

8 ماهگی عزیز دلمون

مگر میشود تـــــو باشی تـــو بخندی ، تــو دلبری کنــــی ، تــــو عاشقانه مرا نگاه کنی و من دیوانه وار عاشق تـــــــــو نباشم ! من با هر تبسمت هزاران بار متولد میشوم ، بی شک زیباترین چشم انداز زندگیم تندیس لبخند توست وقتـــی تو میخندی بی هــوا پرواز میکنم . دلبرکم 8 ماهگیت مبارک. رایان نفسم 8 ماهه که با من و بابا هستی و ما از وجودت هر ثانیه و هر لحظه لذت می بریم. گل من الان دیگه کامل و بدون کمک میشینی رو به عقب می خزی ولی نمی دونم چرا علاقه ایی به جلو رفتن نداری مثل فرفره هم دور خودت می چرخی و می خزی. تازه گیها هم بایداز زیر میز اینا جمعت کنم اگه دستت به چیزی نرسه با چرخیدن خودت رو بهش م...
15 آذر 1392

7 ماهگی گلم

سلام به قشنگ مامان ، سلام به یدونه مامان ... عسلکم 6 ماهگیتم تموم شد و قدمهای کوچیکتو تو 7 ماهگی گذاشتی ایشالله 700 ساله شی عشقم.مامان جان از خدا میخوام همیشه شاد باشی و سلامت و به همه ی آرزوهات برسی. این رو بدون که ما با نفس های تو زنده ایم و زندگی می کنیم.همیشه شاد باش و بخند و با صدای زیبایت آهنگ زندگیمان را تا سالیان سال طنین انداز کن.  واقعاً این دوران چقدر شیرین و زیباست.بعضی وقت ها یه کار جدید و گاهی هم پیشرفت های چشمگیر و خوشحال کننده.شاید چون اولین باریه که این لحظات رو تجربه می کنم برام اینقدر قشنگ و دوست داشتنیه اما همه ی این لذت ها رو تو به ما هدیه دادی. رایان جونم...
14 آبان 1392

پامپکین کوچولو

پامپکین کوچولو  سلام رایانم دیشب شب هالووین بود.تو این شب مردم لباسهای  جالب ترسناک می پوشن و قیافه هاشونم درست می کنن شبیه روح و اشباح و چیزای دیگه .کدو تنبل هم شبیه روح  ترسناک درست میکنن و یه شمع میذارن توش و میذارن در خونه. جیگر مامان ما هم یه لباس کدو تنبل خوشکل تن شما کردیم و رفتیم بیرون.البته هوا بارونی بود و نمی شد خیلی بیرون وایسیم .عزیز دل این اولین شب هالووین و اولین لباس بود واست قربونت برم.حسابی جیگری شده بودی واسه خودت.هر کسی نگات میکرد کلی قربون صدقه ات می رفت. راستی گل مامان وبابا امروز تولد بابا بود و امسال خیلی خوشحال بود چون تو جشن تولدش قند عسلش کنارش بود. این...
10 آبان 1392

نیم سالگیت مبارک عشقم

به لطف خدای بزرگ و مهربون پسر گلم 6 ماهه شد.رایان جونم 6 ماهه شدی همه کس من و بابات.تو این 6 ماه با نفست نفس کشیدیم با خنده ات خندیدیم و با گریه ات اشک ریختیم 6 ماه از اومدنت گذشته و حالا دیگه تو  شدی همه چیز ما تو این دنیا، حالا دیگه زندگی رو یه جورجدید می بینیم و نفسمون بسته به نفس تو شده عشقم .ایشالله که سالیان  سال صحیح وسالم باشی و همیشه بخندی. واکسن 6 ماهگیت رو هم زدیم و خوشبختانه اینبار هم اذیت نشدی وگریه هم نکردی.الان دیگه غذای کمکی رو هم کامل دارم بهت میدم و می خوری .امروز هم اولین بار سوپ بهت دادم خیلی خوشت اومد .کار جدیدتم اینه که کمی کوچولو میشینی ولی زودی میوفتی به پهلو . ...
15 مهر 1392

اولین سرما خوردگی

عشقم سرما خورده وای وای وای.گل پسری موقع برگشتن تو هواپیما خیلی بیقراری میکردی و همش گریه میکردی فکر کنم شروع سرما خوردگیت بود.1 روز بعد از اینکه رسیدیم همش عطسه میکردی الانم آبریزش داری و سرفه می کنی صداتم کمی عوض شده ولی خدا رو شکر تب نداری.فردا وقت دکتر داری .البته امروز کمی بهتر شدی ایشاللا که تا فردا خوب خوب میشی.قربونت برم من الهی که هیچ وقت مریض نشی و همیشه سالم باشی و بخندی واسمون ...
11 مهر 1392

اولین مسافرت رایان کوچولو

رایان گلم می خوام از اولین مسافرتی که رفتی بنویسم.من و تو وبابا بعد از 3 سال رفتیم ایران سفر طولانی بود واست ما همش نگران بودیم مریض بشی واسه همین همه توصیه های پزشکی رو از دکترت گرفتیمو راهی شدیم . برات درخواست بسینت کرده بودیم که راحت بخوابی تو راه .خوشبختانه اصلا" اذیت نشدی و به خیر و خوشی رسیدیم.همه از اومدنمون خوشحال بودن مخصوصا" از دیدن تو .اول رفتیم کرج خونه مامان خودم .2-3 روز اول اونجا بودیم وتو حسابی دل مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی رو  بردی کلی می خندیدی و بازی می کردی.بعدش رفتیم خونه مامان بابات این یکی مامان بزرگتم کلی ذوق کرد از دیدنت.راستی خاله بابا هم که از امریکا اومده بود اونحا بود و...
10 مهر 1392